نمایش

ترویج ابتذال در قالب نمایش هنری/ وقتی شاعر فرهیخته تئاتر دست رقاصه‌ها را از پشت می‌بندد! + تصاویر

بررسی اجرای یک تئاتر با هنجار شکنی‌های متعدد در تهران که حاشیه ساز شد.

 

به گزارش پایگاه خبری راه مبین به نقل ازباشگاه خبرنگران جوان،«روشنفکران» تجددپرست در کشور‌های غیرمتروپل، از «آزادی» بُتی تراشیده‌اند که به پای آن همه چیز قابل قربانی شدن است. برای این‌ها «آزادی»، نه شیوةی زیستن، که خود، هدفی فی نفسه است. روشنفکر شرقی، به ویژه نمونه‌های وطنی، اگر خیلی اهل خواندن و معرفت‌آموزی باشد، در سطح «جامعه‌باز و دشمنانش» کارل پوپر متوقف مانده و هر نوع «ایدئولوژی» را دشمن می‌پندارد و هر نوع «آرمانشهر باوری» را موجد «استبداد» و مبتنی بر «توهم» … و اگر خیلی اهل فسفر سوزاندن باشد، «اسطوره دولت» ارنست کاسیرر را کتاب مقدس «آزادی» می‌پندارد و با هر نوع اندیشه‌ی انضمامی و هر نوع تفکر «یقینی» دشمن می‌شود، چرا که آن را در نهایت، قید و بندی بر پای مفهوم انتزاعی از «آزادی» می‌بیند.

این‌ها تازه وصف اقلیت ناچیز روشنفکران وطنی است که به واقع اهل «خواندن» و «تامل» هستند، وگرنه بخش اعظم این جماعت، در برابر هر نوع استدلال و مجادله‌ای، پکی به سیگار می‌زنند و در حالی که «اسپرسوی دوبل» خود را مزمزه می‌کنند و می‌گویند: «دهانت را می‌بویند… مبادا گفته باشی دوستت دارم» یا «همه هراس من – باری – همه از مردن در سرزمینی است، که مزد گورکن، از آزادی آدمی افزون‌تر باشد» و قس علی هذا. بی‌خود نیست که شاملو، جزو مقدسات روشنفکر جماعت در این سرزمین است، چرا که نزد «آزادی‌خواهان» راحت‌طلب و اسنوبیست‌ِ کافه‌نشین، «شعر»‌های شیک و «گزین‌گویه» وار شاملو، هم آدم تنبل را از خواندن و خواندن برای استدلال کردن خلاص می‌کند!

به هر روی، این جماعت «آزادی‌پرست» که دشمن هر نوع تفکر یقینی هستند، برای معنادار کردن زندگی خویش، نیاز به یک آنتاگونیست (نقش منفی) دارند تا کمی زندگی خود را از انتزاع خارج کنند و به آن عمق دهند. از همه مهم‌تر، یافتن آنتاگونیست، به شوالیه‌های کافه‌نشین، حس این را می‌دهد که در حال «مبارزه» هستند. اما همان واقعه‌ای که نطفه‌ی موجودی به نام «روشنفکر» را گذاشت، یعنی انقلاب اومانیستی فرانسه در ۱۷۸۷، آنتاگونیست را هم در ذهن او حک کرد: دین

از همان مبداء بود که «دین» در جهان ذهنی روشنفکر، دشمن اصلی مفهوم «قدسی» آزادی شد که به هر روش و طریقی باید از میان برداشته می‌شد، چرا که در طریقت «اومانیسم»، آزادی جای «خدا» را گرفت و صاحب معبد و بارگاه و شوالیه شد. از آن‌جا بود که در ذهن هر «روشنفکر»، دین و اصولا هر نوع تفکر قدسی و فرامادی، تبدیل به «جاهلستان» شد، یعنی شهری غرق در تباهی و سیاهی که باید خراب شود تا معبد «آزادی» بنا گردد. این رسالتی بود که در فضای شدید و غلیظ باستانگرایی دوره رضاخانی، با هدایت پنهان فراماسون رده بالایی که از قضاء وابسته به اقلیت «زرتشتی» هند بود، یعنی اردشیر ریپورتر، در قلم نویسندگانی، چون صادق هدایت، علی دشتی، کاظم‌زاده‌ی ایرانشهر، ابراهیم پورداوود، احمد کسروی و… متجلی شد.

ترویج ابتذال در قالب نمایش هنری/وقتی شاعره فرهیخته روی صحنه تئاتر دست رقاصه‌ها را از پشت می‌بندد! تصاویر

حال حکایت نمایش «رابعه؛ زخمه بر گیسوی نار» (احسان مالمیر/تالار محراب) است، نمایشی که قرار است شرح حالی از عشق «رابعه بنت کعب قزداری» در بلخ، به عنوان اولین زن شاعر فارسی‌سرا باشد… د. انتخاب یک روایت شاعرانه‌ی قدیمی از زنی فرهیخته و باسواد و اهل محاجه و مجادله با مردان در قرن چهارم هجری؛ بار کردن مفاهیمی بر آن، که در دهه‌ی دوم قرن بیست و یکم، سکه رایج بازار «منورالفکری» در «کشور‌های در حال توسعه» است؛ نوعی نمادگرایی منحط (حتی به لحاظ فرم) برای مثلا لگد زدن به «تابو»‌های اعتقادی و سیاسی نظام رسمی؛ اجرای به شدت ضعیف و سرگردان میان «پروین، دختر ساسان» صادق هدایت، «کارنامه بندار بیدخش» بیضایی و کنسرت‌های اولیه‌ی «پرواز همای» در ذمّ «شیخ» و «شحنه» و حرکات موزون و ناموزون و البته «قلمبه‌گویی» …

نویسنده و کارگردان در مصاحبه‌ خود با تیوال می‌گوید:

"اولا، تم داستان ما «قربانی» است. من رابعه را نماینده‌ی قربانیان تاریخ نشان می‌دهیم. از طریق آن سرباز اثیری، رابعه را با سیاوش، با سهراب و سربازانی که در دوره‌های مختلف قربانی جنگ‌ها با امیرکبیر!، با قربانیان تاریخ، همسان‌سازی می‌کنیم… امیدوارم این (همسان سازی) در کار معلوم و نشسته باشد. " و باید گفت که آرزوی کارگردان برآورده شده و «نمادپردازی»‌های ایشان نه تنها معلوم، که بسیار «تابلو» و «گل‌درشت» است.

ترویج ابتذال در قالب نمایش هنری/وقتی شاعره فرهیخته روی صحنه تئاتر دست رقاصه‌ها را از پشت می‌بندد! تصاویر

این که به شخصیتی که به واقع کاریکاتور یک قاضی است، با واژه‌ی «شارع» اشاره می‌شود، شیطنت گل‌درشت نویسنده برای کنایه زدن کاملا رو و «ضایع» است، چرا که در ادبیات دینی، «شارع» تعریف کاملا مشخصی دارد و هیچ‌گاه به قاضی «شارع» گفته نمی‌شد. اصولا از دوران ورود «تجدد» و اصطلاحا «منورالفکری»، نمادپردازی و استعاره بازی و «پیام» دار بودن، یکی از ابزار‌های بسیار مورد علاقه (و حالا دیگر دم‌دستی) تجددزدگان «منورالفکر» برای طعنه و کنایه و حتی هجو مفاهیم دارای حرمت در شرع و عرف بوده است. به جملات زیر، به مصداق «مشت نمونه خروار» دقت کنید:

" ندیمه رابعه: در به در، هفت در دارد آسمان، که به روی «نورچشمی‌ها» باز می‌شود. "

" رابعه: بیزارم از آن خدایی که به طاعت من، از من خشنود شود و به معصیت من، از من خشم گیرد. گویی خود در بند من است. "

" شارع (عنوان نویسنده برای قاضی): تو در تاریکی ره گم کرده‌ای فرزندم. فرمود: یخرجونهم من‌النور الی الظلمات. از این ماء معین بخور، تا روشن گردد ضمیر گمراهت که بشارت داد: یخرجهم من الظلمات الی انور.

دختر مجوس: من تشنه‌لب ساقی و او تشنه‌ی «کوثر» حاشا که رود آب من و «شیخ» به یک جو» (از غزل فروغی بسطامی)

شارع:.. از آن‌جا که در کتب الهی، احکامی صادر شده برای بازیابی دُرّ وجود آدمی، این اولاده‌ی ناخلف را با سعّه‌ی صدر به «تعزیز» حکم می‌کنیم. "

"شارع: رابعه سرش به گرمابه و گلستان گرم باشد، کم‌تر از این آواز‌های مشئوم می‌خواند… برود «قبه و گنبد طلایی» یا دست‌کم «دارالحدیث» یا «دارالشفایی» به پا کند. "

" راوی: و «شارع» خواست در بدو ورود از رابعه نیز زهرچشمی بگیرد تا هوای «سرکشی» از یاد ببرد. "

و نمایش سراسر، پر است از این «دهن‌کجی»‌های مثلا استعاری و نمادین با «شارع» … چنان که از زبان رابعه و دختر مجوس، «شارع» را به محاکمه می‌کشد و از او دیوی پلید می‌سازد. کاش دست‌کم، مولف مدعی اثر، آن اندازه دانش و آگاهی داشت و خالی از کینه و غرض بود که نگاهی به مکتوبات متفکر «سکولاری»، چون سیدجواد طباطبایی می‌انداخت تا فهمی درباره ظرفیت عظیم قانون‌سازی «فقه» در تمدن ایرانی-اسلامی پیدا کند، یا این که دست‌کم، به اندازه «آنری کوربَن» فرانسوی، ایران‌دوست بود که جرعه‌ای از دریای معرفت شیخ اشراق سهروردی، و ظرفیت تمدن‌ساز عرفان شیعی-ایرانی را نزد روحانی صاحب‌دلی، چون علامه طباطبایی درک کند. چه دل خجسته‌ای دارد صاحب این قلم و چه انتظارات بیهوده‌ای!

ترویج ابتذال در قالب نمایش هنری/وقتی شاعره فرهیخته روی صحنه تئاتر دست رقاصه‌ها را از پشت می‌بندد! تصاویر

البته این نوع «زمان‌پریشی» (آناکرونیسم) که با عینک ارزش‌های لیبرتارین‌های قرن بیستمی پاریسی، یک روایت شاعرانه در بلخ قرن چهارم هجری را به خیال خود «آداپته» کنی، نه فقط خصلت مولف این نمایش، که خاصیت همه انتلکتوئل‌های وطنی است که حوصله غور در شالوده‌ها و بافت و ساخت تمدن عظیم ایرانی-اسلامی را ندارند و ترجیح می‌دهند «شاملووار» بیانیه‌های تک‌خطی رو به تماشاگر صادر کنند که «به خاکسپاری مردگان خود ادامه دهید». به هر حال مراد و مرشد معنوی همه ا